تبلیغات
•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - مطالب مرداد 1398
•●♥ رویای زیبای من♥●•٠
My Nice Dream
از اول صبح خروس خوان  که از خواب  پریدم ،
فوری نگاهی اظطراب آلود  بساعت گوشیم  کردم   و متوجه شدم  دیرم نشده ! چون ابتدا حس کردم خواب ماندم ... امروز کارهای زیادی داشتم  روزز شلوغ  و پرکاری در انتظارم بود ،
قرار بود   برای گرفتن  یک بسته ارسالی   تا ترمینال غرب بروم   .....البته در سفر درون شهری اونم  با مترو همه چیز راحته 
مخصوصا اگه مثل من اول خط باشی !!!  و تا اواخر مسیر روی صندلیت بنشینی 
آخرهای خط مترو در ایستگاه آزادی پیاده شدم  و خودم را به محوطه بیرون ایستگاه مترو در ترمینال غرب رساندم و با کمی کنکاش  اتوبوس مورد نظر را از شماره ماشین و ....یافتم 
با گفتن نام و نام خانوادگی و نام بردن محتوی  بسته ، اونو تحویل گرفتم و بلافاصله راهی بر گشت به منزل شدم ...ناگفته نماند در این میان در ایستگاه تاتر شهر  دوست عزیز  مجازی ام  را باید  ملاقات میکردم که از دیار  آشنایی اومده بود  .
گپ دوستانه یکساعته ما  در میان  هیاهوی ایستگاه مترو و حرکت پر صدای قطارها  کاری پر زحمت بود ولی می ارزید ..‌‌..
در برگشت متوجه شدم دوستان دیگری  با بهانه عیادت جمع هستن....
 دوست داشتم  من نیز برای عیادت باشم..  هنوز چند ساعتی وقت داشتم ناهار با دخترم  مهمان  والدینم بودم  و بعد صرف ناهار تند تند و با عجله همهچیز را کمک مادر  جمع و جور کردم و شستم و مرتب کردم  .... 
یک سر هم به بانک زده و هزینه اون  بسته ارسالی را برای استاد  کارت به کارت کردم  و رسید را با عکس فرستادم  و سپاسگزاری کردم 

فوری دستی به سرو وضعم کشیدم  و با تاکسی راه افتادم تا به ایستگاه مترو برسم نمیدونم چه شد که  افکارم منو غرق خود کرد و یهو دیدم ایستگاه دروازه شمیران  هستم !!!
آه از نهادم بر اومد  که ای واااااای!!  کم دیرم شده بود !؟..حالا قوز بالا قوزشد....  و یک ایستگاه اشتباه در مترو یعنی کلی دوندگی......با سرعت  برق و باد  گذشتن از پله برقی  و تعویض سکو ...فقط برای یک ایستگاه  اشتباه پیاده شدن !!
ایستگاه شهدا پیاده شده و بحالت دویدن خودم را با زحمت با بیرون ایستگاه رسانیدم .....انگار همه چیز دست به دست هم  داده‌ بدوند  که من او را نبینم 
تاکسی ها و شخصی ها یکی یکی بوق میزدند  آقا میدان . ....رد میشدن !


آقا میدان .....کوچه ...‌
سوار نمیکردن  چون بمسیرشون نمیخورد آدرس من  ‌....گویی اون محله  ممنوع الورود شده بود ناگهان در اون شلوغی خبابان و اضطراب شدید من از دیر رسیدن 
اتوبوسی  از وسط راه بمن بوق زد وبااشاره دست منو صدا کرد 
از اونجایی که بسیار دیرم  شده بود دویدم وسط خیابون کنار کارخونه برق شهدا    و سوار شدم  تا خوومو پرت کردم روی یک صندلی و  نشستم دیدم  مسافری نداره !!
بماند که  راننده اش عوضی بود و بیربط سوال میپرسید ولی تنها چاره من برای رسیدن به مقصدم بود 
سوالات مضحک او  سر  مقصد من و اینکه آدم قحطیه  بری ملاقاتش امام حسین !! ؟؟ اون راننده را بحد یک خرمگس مزاحم  برایم نمایان میکرد و منو کلافه کرده بود ...‌‌کم کم در حال خواستگاری نامتعارفی بود که 
بالاخره من در دو راهی بسوی پارک خیام کنار ضلع دیگر کارخونه برق  منطقه رسیدم و از اتوبوس لعنتی او پایین پریدم !! فقط یادمه پشت سرممتلک گونه داد میزد کلام منو به امام‌حسین برسون !! و من  از پشت سر ، دستی  به معنی برو بابا گورتو گم کن   تکان  دادم   و دوباره  دست به دامن تاکسی هاا شدم  ...


ادامه دارد .....


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ 29 مرداد 98 توسط رویــــROYAــا

میخوام چند روزی از چشمِ تموم شهر پنهون شم

برم هم صحبت خاک و رفیق عطرِ بارون شم

میخوام از پاکی چشمه ، یه جسم تازه بردارم

میخوام چند روزی روحم رو به دست باد بسپارم

پشت سر میزارم این شهر شلوغو

پشت سر میزارم این همه دروغو

من به آفتاب یه سلامِ تازه میدم

جا میزارم این روزای بی فروغو

یه سفر رهایی از دلهره میخوام

از طبیعت یکمی خاطره میخوام

دیگه خستم از حصارِ دود و آهن

نفسم تنگه یکم پنجره میخوام

پشت سر میزارم این شهر شلوغو

پشت سر میزارم این همه دروغو

من به آفتاب یه سلامِ تازه میدم

جا میزارم این روزای بی فروغو




نوشته شده در تاریخ 15 مرداد 98 توسط رویــــROYAــا