•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - مطالب بهمن 1392

My Nice Dream

My Nice Dream

•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - مطالب بهمن 1392 My Nice Dream
مهمان
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر كه به در می آید
شانه كو تا كه سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم

سرمه كو تا كه چو بر دیده كشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق كه دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم كه ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترك خدمتكار
گل بزن بر سر و سینه من
تا كه حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه كنم كو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
كندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یكی كولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می آید
ای خدا اوست كه آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید





تاریخ : 28 بهمن 92 | 18:38 | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات

دریایی

یكروز بلند آفتابی

در آبی بیكران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترا بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم كه ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شكل

گویی كه ترا بخواب دیدم

از تو تا من سكوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند به باغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه میسوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ‚ می زد درون دریا

از دلهره فرو كشیدن

امواج ‚ امواج نا شكیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز كردی

چون جریان های بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران گشتند ...

یك لحظه تمام آسمان را در هاله ای از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

در دایره های نور دیدم

گویی كه نسیم داغ دوزخ

پیچیده میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چكید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنكه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو كشیدند

پنداشتم آن زمان كه عطریباز از گل خوابها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آبها تراشید

پنداشتم آن زمان كه رازیست

در زاری و های های دریا

شاید كه مرا بخویش می خواند

در غربت خود خدای دریا



تاریخ : 28 بهمن 92 | 15:01 | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.