تبلیغات
•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - حکایت مجنون
مجنون از راهی میگذشت. 
جمعی نماز گذاشته بودند. مجنون از لا به لای نمازگزاران رد شد. 
جماعت تند و تند نماز را تمام کردند. 
همگی ریختند بر سر مجنون.  

گفتند:
بی تربیت کافر شده ای. 
مجنون گفت مگر چه گفتم؟!

گفتند:

مگر کوری که از لای صف نمازگزاران میگذری. مجنون گفت من چنان در فکر لیلی غرق بودم که وقتی میگذشتم حتی یک نمازگزار ندیدم. 

شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با خدا همگی مرا دیدید؟

تاریخ : 27 اردیبهشت 97 | 00:34 | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.