•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم ؟

My Nice Dream

My Nice Dream

•●♥ رویای زیبای من♥●•٠ - حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم ؟ My Nice Dream

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی 

و در اسرع وقت بخورم و برگردم ....

از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است 

و قرار نیست از آن چیزی که

 می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری،   بیزارم .

به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی

 تا معده‌اش را از بنزین پر کنی،

ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند 

که اگر می‌توانست چیزی بگوید،

حداقلش یک “آخیش!” یا “به به !” بود!

حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌

فقط برای این که خودم را سیر کنم و

بدون آخیش و به به برگردم...

نوبتم که می‌شود

 فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده

 سفارش ِ غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد

 می‌رود سراغ نفر بعدی   !

می‌ایستم کنار، زیر سایه یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک

جمع شده‌اند نگاه می‌کنم،

 که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا

از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند؟!

آقای فروشنده خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد،

 بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم.

انگار که قرار است برگردم  و شاتل هوا کنم!

 انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم

کل پروژه‌های مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند   !

می‌روم روبروی آقای فروشنده خندان که در آن شلوغی

 فهرست غذا به همراه اضافاتیکه خورده‌ام را بخاطر سپرده است. 

می‌شود   هفت ودویست  

یک ده هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.

سه  هزار تومان بر می‌گرداند!

می‌گویم دویست  تومانی ندارم.

می‌گوید اندازه دویست  تومان لبخند بزن !

خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد… حالا من صد به شما بدهکارم!”

تشکر و خداحافظی می‌کنم و....

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند،

آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.

لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته بر می‌گردم ...

و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم:

“آخیش! به به!”

حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم؟

پی نوشت نه  چندان  کوتاه  رویـــROYA ـا  : 

 چنین ساندویچی را  دقیقا  روبروی مسجد  الحرام  

 زیر برچ بلند  معروف " ابراج البیت" با یک آب میوه به همراه  همسفرم سید خانم خوردم  

داشتم به سید  خانم  می گفتم  من دلم از این  ساندویچ ها میخاد  میخام یبار بخورم ببینم  چیه  !

در تردید خرید بودیم مرد عرب عبوسی  ما را صدا کرد  و با تشر دو تا ساندویچ  و دو تا اب میوه  رایگان داد بمون

  گویی  خیرات بود   همه ی صف  رایگان میگرفتند  .

اگر چه  مرد ساندویچ  فروش مرد عربی  بد خلق و عبوس بود 

باور کنید  انقدر این  ساندویچ بمن مزه داد   انقدر لذت بردم  از خوردنش که  در تمام  عمرم  چنین  ساندویچ  ساده مستضعفی

 ولی با طعم بهشتی را نخورده بودم 

   چون حین  خوردن  تمام مدت چشممان به  مسجد الحرام بود  و چنین موقعییت  در تمام عمرم  دیگه  پیش نمی آید...

بعد خوردن  پول ده هزار تومانی را  بردم  تا دو تا دیگه بگیرم  ....ولی فروشنده  عربی  یه  چیزی گفت  که یعنی  نه دیگه  همین بس بود  !!

فهمیدم قسمت  من  فقط همون ساندویچ  کوچک بود و بس !



تاریخ : 16 تیر 95 | 22:04 | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By Slide Skin:.