•●♥ رویای زیبای من♥●•٠

My Nice Dream


ثبت نام حج عمره مفرده در سال  1387


تاریخ اعزام به مکه ومدینه منوره  خرداد ماه 1392

-----------------------------------------------------------------------------------
خیلی وقت بود  که پدر میخواست خونه پدر مادر  خدا بیامرزشو

, حفظ کنه ولی خوب عموی مجردم  اینو نمی خواست

او سهمشو  میخواست .

....در آخر پدرم راضی شد و خونه پدری زیرقیمت

وفوری  فروخته شد . 

عقیده اش این بود که  تا زنده است ....سهم ما رو از

اون خونه تا حدودی بمون بده

هر کدوم از ما بچه ها برای  اون پول که حدودا پنج میلیون بود

...نقشه ای کشیدیم

یکی گفت بینی ام رو عمل  میکنم ....یکی ماشین میخواست

عوض کنه ....یکی طلا خرید

منم رفتم پول رو گذاشتم   موسسه اعتباری قوامین !

  کاری نداریم وشرح ندم  بهتره  که  توخونه مون چه غوغایی شد

...بلوایی شد ....شیر تو شیر شد.... 

سر چند ماه سود خوبی به حسابم ریخته شد  

 و درست مصادف با  ثبت نام  حج عمره مفرده بود ....

اسفندماه  87 رفتم شعبه  بانک ملت  پارک شهر با

500 تومان  ثبت نام کردم

حدود 5 سال توی نوبت بودم,   زمان ثبت نام برا خانمها

تنها ی زیر 45 سال مشکلی برای  عازم شدن به حج  نبود ....

تا من ثبت نام کردم ....بعلت  گویا بدحجابی عده ای

از خانمها در  عربستان از ورودخانمهای تنها  وبدون محرم 

 اونهم زیر 45 سال جلو گیری میکرد

  عربستان سعودی !

 در هر حال  بلاخره دی ماه 1391 شد ومن برای دوم تا

چهار دهم خرداد رزرو شدم .

ثبت نام کاروان وبلیط ! وکلاس و اشنایی با همسفرهام

که دو تا خانم تنها بودند  !.....یکیشون خانم سیده ای بود

که من تمام اعمال حج رو دست در دستش انجام دادم

بعد از دو روز جلوی آژانس هواپیمایی کشیک دادن بلاخره

جزو نفرات پنجم رفتم تو و اولویت تاریخم رو زدم برای

دوم خرداد تا 14 خرداد

اشتباها در خواست من بجای مدینه جده زدند ....اعتراض کردم

گفتند نمیشه کنسل کنیم ....در هر صورت قسمتم پرواز به

  جده بود هر چند همیشه میخاستم مستقیم  به مدینه برم

میخواستم قبل ماه رمضون برم بیام چون هم توی ماه

رمضون گرون تر بود هم روزهاش بیشتر بود

هم نمیخاستم توی حج روزه باشم .


                       حج 2 _ پرواز از مهر آباد به جده 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 روز عزیمت  صبح زود سحر گاه  بلند شدم

 وبعد  آماده سازی بعضی چیزها ... دخترم منو از زیر  قرآن رد کرد

....با دلی پر هیجان بطرف فرودگاه مهر اباد رفتم.....

چهره پدرم توی فرودگاه دیدنی بود مملو از رضایت شوق

و لذت فراووون  از لذتش لذت میبردم.

 مدتی که بودیم رفتیم توی سالن انتظار مسافرها , دلم بسیار شور میزد

 چون تنها بودم  و باید محرم میداشتم  توجیه هم نکرده بودند

 که چه میشود  .  یک کیسه نمک نذر کردم

که از گیت  عربستان بی مشکل  رد بشم 

 خیلی منو تر سونده بودند .... توی فرودگاه

میخواستم  از گیت مهر اباد  رد بشم

 افسره گفت :   اقای فلانی کو ....من با تعجب گفتم

آقای ....؟! گفت بله محرمت !

 تازه فهمیدم  اوه ....محرم  اونهم گیت فرودگاه مهر اباد !!!

 نه عربستان !!  شدیدا ترسیدم ...پاسمو نگه داشت

  گفت محرمت !

زنگ زدم به روحانی کاروان ....آقای....

.نمیزارن رد بشم

گفت صبر کن من اخر مسافر ها میام ! کلی اضطراب تا اومدن حاجی آقا ....

محرم سوری من بودن  گفتن داییشم !

 خلاصه  اول بسم الله دروغ  اجباری ! ...چه میکردیم ؟!
خیالم از ایران راحت شد

 خلاصه سوار هواپیما شدیم  راس ساعت ......

کنار سید خانم خوبم نشستم

 درست روی بال هواپیما!19 A...تمام مدت

  تشویش ودلشوره ولم نمیکرد ...برای گیت جده ! و جریان  محرم !!!!!

من وقتی دلشوره دارم شدید تهوع میگیرم !

خدا خودش کمک کرد تا رسیدیم  فرودگاه جده !!.....

همش دعا میکرد  حالم بهم نخوره !!....

عجب  ناهاری بود که دادند

 آنقدر گرسنه ام بود که فکر کنم  تمام غذای مسافر های

ردیفمون هم منو سیر نمیکرد !

 اوه .....کاری نداریم خوردم با  دلخوری !!!!

آخه راستش صبحانه هم خوب نخورده بودم !

ساعت .......رسیدیم فرودگاه جده !

وارد فرودگاه  که شدم  و  دوبار ه اون  از گیت

رد شدنش منو  به اضطراب انداخت

 باور کنین  انگار میخواستم  مواد مخدر حمل کنم اینقدر ترس داشتم !!

رفته بودم وسط چادرم  و مچاله بودم !!!

دوبار ه  حاجی آقا اومد منو نجات داد !  همون دایی قلابی! یاد خا طرات جلال آل احمد میافتم

توی  کتاب

 "خسی در میقات" !!!! خلاصه وارد محیط

خارج سالن فرودگاه شدیم ! یهو دیدم  یه حرارتی مثل کوره

نانوایی محلمون خورد  توی صورتم !!! خدای من

اوه اوه !  گفتم  خدا مرگم بد ه سیدخانم ...گفت

چیه  گفتم: من نمیتونم توی این هوااعمالی انجام بدم

اینجا چرا این همه گرمه؟؟؟
 گرم نه  داغه  کوره  است ؟؟

گفت: خدا کمک میکنه از اون کمک بخواه !

همونجا گفتم :خدایا  کمکم کن من نمیتونم

هیچ اعمالی رو انجام بدم....آخه من خیلی خیلی گرمایی هستم 

و طاقتشو ندارم ....قرار داشتم وقتی وارد اتوبوس

جده به مدینه شدم زنگ یزنم تهران به مامانم

 وبگم از گیت رد شدم  که اونها هم از نگرانی در بیان !

توی اتوبوس اینکار رو کردم سیم کارت  رو فعال  کردم

و زنگ زدم .....فریاد شوقشون ومیشنیدم

  که.. رد شد مشکلی براش پیش نیومد ...

.الانم که مینویسم اشک تو چشمامه ! داره میاد همین طور ....

از یاد آوری اون خاطرات ....خلاصه بطرف  مدینه حرکت کردیم ...

.پذیرایی  شدیم  با ولع  خوردم چون خیالم از   گیت جده هم

راحت شده بود  همه چیز بمن مزه میداد  حس میکردم

خوشمزه ترین خوراکی ها رو بهم دادن  ....لذتی  وصف نشدنی

نه تنها از پذیرایی  بلکه از موقعیتی که توش بودم !

یه نگاه یه سید خانم با اون شال سبزش یه نگاه به خودم

یه نگاه به اتوبانی که توش بودیم   تمام مدت از همه

لحظات فیلم گرفتم ...از خیابون  ماشین ها

 میمونهایی که بین راه روی یه ماشین  در حال توقف بودن

 نمیدونم نشمردم فکر کنم  سی تا بیشتر بودن !!

بین راه برای نماز ایستادن  نماز و چای  عکسش

رو خواهم گذاشت  اگه بشه .... ساعت  ....

به حریم مدینه رسیدیم .....خدااااااااااا ای خدا

این منم  این چنین توفیقی  بهم رسید؟؟؟

آخخخخخخ بابا حبیب خدا رحمت کنه  اخ ننه  خدا بیامرزتت

 من کجا اینجا کجا  شما  باعث هستین  بخدا....

.وگرنه من اینجا   چطوری هستم ؟؟!! الهی قربونتون برم من

الهی فداتون بشم من....بابا جون خوبم  که این پول

رو در اختیارم گذاشتی ....خدایا شفاش بده ! خیلی آقاست بخدا

آرزومو بر آورده کرد  او ن مقدماتشو برام جور کرد ...

  خدا بعدش پدرم  از پول خونه بابا حبیب نازنینم !

مدینه رو دیدم  قلبم میزد   تند تند  چه زدنی

 شوق وصال داشت منو  منفجر میکرد  توی خودم

جام نمیشد خلاصه  ساعت ........جلوی هتل جوهر الرشید

  نگه داشتیم و پیاد ه شدیم ....رسیدیم به کوی یار  به

اتاقم نمیرسیدم  که ساک را بزارم پرواز کنم بسوی حرمش

.... خدا یا شکرت  که اینجام ....خدایا صد هزار بار شکر

.....اتاقمون در طبقه ....بود  با سه همسفر نازنین

... سید خانم نازنین خودم  که  تا اخر عمر یادش

تو دلمه واون یکی  خانم  فر حناز ....حقیقتش با

سید خانم خیلی جور بود اخلاقم .... این آهنگ بسیار

مناسب حالمه ....فوقا لعادس این آهنگ  بااحساس

پاکم وووبا احساس نابم ....خودمو  الانم اونجا توی

                          صحنش حس میکنم
----------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

                          حج 4 -اقامت 7 روزه در مدینه منوره
اتاق سه تخته  تخت وسط روبروی کولر گازی  برای من ...سیده خانم معروف به سرمایی  کنار دیوار
 و فرحناز خانم معروف به نارنجی  هم کنار پنجره  ...خودم هم معروف شدم به کپل ...آخه چند تا پفک برام تهران گذاشته بودند و خوراکی ... معروف شدیم دیگه ....کمی استراحت کوتاه در حد خوردن یه چای
 بعد فوری  عازم حرم پیامبر .راهی نبود
 نصف یه ایستگاه هم کمتر خیلی نزدیک بودیم نزدیک مسجد ابر درب7
با کل کاروان رفتیم بسوی خرم و واردحیاط و صحن اصلی شدیم  جایی که اون  چتر های زیبا هستن
سلام به آقا ....هر جا که جماعتی بود فوری  میومدن از طرف عربستانی ها مردم رو متفرق میکردند
اومدن نذاشتند روحانی  چیزی بگه  فوری متفرق کردند ما رو ...روبروی گنبد خضرا ایستادیم سلامی با خلوص نیت دادم  ومد تی گنبد  خیره شده بودم  و دل نمی کندم درمورد سوراخ روی گنبد توضیح داد که بدستور عایشه ساختند تا مواقع کم آبی وخشکسالی آنرا بگشاید تا بواسطه آن طلب باران کنند.
خیلی خسته بودم نشستیم روی زمین تا روحانی کمی در مدح حضرت محمد بگوید .... اول بسم الله  کیف کفشم رو گم کردم شد برام درد سر  ...دستم هم پر از شکلات خیرات بود   که از تهران اورده بودم مونده بود روی  دستم حسابی  هیچکسی بر نمیداشت بعداً فهمیدم عربها  از زن  خیرات نمی گیرن ! چه میدوستم من؟!  بصورت اجمالی رفیتم کنار قبرستان بقیع  و خیلی آرام یه نفر برایمان نجوایی کرد تا   عربستانی ها  متوجه نشدن و مارا متفرق نکنن  چسبیده بودم به اون پنچره های بقیع و  دعا میخوندم  ...نمیدونم خیره بودم  عین مجسمه ! دلیلش رو نمی دونم    حالم بد شده بود   و نمیتونستم بمونم ...سید خانم گفت  میماند و من لنگان لنگان بر گشتم  چون حالم بسیار بد شده بود  نمی دونم از  خستگی بود چی بود نمیدونم  انقدر بد بود حالم که جرات کردم تنها بر گشتم هتل  اونوقت شب ! چون کسی بامن همراه نمیشد ....




صبح زود آماده شدیم  برای حرکت بسوی بیرون  مدینه النبی برای مسجد شجره ومحرم شدن....لباس هامون با لباس سفید احرام عوض کرده و بعد از غسل  احرام  بسوی مسجد شجره روانه شدیم... از زیرقرآن و اسپند دود از هتل مدینه  خا رج شدیم و با شهر پیامبر با اشک وبغض جدا شدیم  و به شوق  خانه  خدا  پیامبر عزیز رو ترک کردیم  با حسرتی  گنبد خضرا را میدیدم و اشکم  باعث میشد اونو بارانی  ببینمش طبق معمول دوربین من همراهم بود ...و عکس هایی بسیار خاطر ه انگیز انداختم  وبه همسفر هام خواستم  از من انداختند
در اونجا بعد وضو  بداخل مسجد رفته و خانمهایی ازبعثه رهبری برای  یاد دادن لبیک بودند  که هم یاد میدادند
هم میخوندند تا ما هم تکرار کنیم  وکمی لبیک ها  گفتنش متفاوت بود  مثلا  من که  مقلد  آقای مکارم شیرازی  بودم کلمه  لبیک  آخر ی  رو نباید میگفتم کمی با هم خوانی جمع مشکل داشتم  ...
شدیداً همه وسواس میگیره که اشتباه  توی موردی نداشته باشند   ...منم وسواسی !  در هر حال  بعد لبیک رفتم بیرون  مسجد و یه لیموناد بسیار  خنک و گوارا نوش جون کردم  یه لیموناد با طعم بهشتی
!!...بسیار چسبید بمن ... یک ریال  شد یعنی هزارتومان ما ! کفش احرام من خیلی اذیتم میکرد  دمپایی های تایلندی رو بسته ی قشنگی داشت 
 یک جفت گرفتم ده ریال....یعنی ده هزار تومان   آخییییش پام راحت شد ....
رفتیم سوار اتوبوس شدیم وبسوی مکه  روانه شدیم  بین راه همش آقای مدیر کارو انمون لبیک میگفت ما هم تکرار میکردیم  و کمی هم راهنمایی میکرد....  یه دلخوری که داشتم  کار وان ما  کم کار بود مدیرش وبجای یه نشانه بزرگ مثل دستمال گردن یا  یه همچنین چیزی یه ربان کوچولوی سنجاق زده به مقنعه خانمهاو همون وبرای  حوله  بالا پوش آقایون وصل کرد  کی اونو میدید ؟؟ آخه کارشون خیلی منو  و دیگران رو اذیت کرد  و همچنینم کارت هامون  برای شناسایی بجای یه  کارت مقوایی  چاپی یه  تکه  کاغذ فتو کپی از کارت ب
ود یعنی کاغذی !  همش هم تو ا ون گرماو عرق کردن بهم رنگ داده بود ......نمیشد حتّی  اونجا هم استفاده کرد چه برسه یاد گاری نگهش داریم ..

               

----------------------------------------------
---------------------------


-------------------------حدودا .......بین مکه مدینه راهه....  وقتی رسیدیم به هتل ابراج التیسیر   ..... عجب هتلی به مراتب از  هتل مدینه بزرگتر   چهار تا برجA  B  C   D  بود که بهم  توی لابی راه داشتن  ما ازتهران و کاروانی از کرج با هم باازیک آژانس هواپیمایی بودیم  ....دقیقا ساعت دو نصفه شب رسیدیم و کمی استراحت و بعد استثنائاً بما صبحانه زودتر دادن بعد اذان صبح و ما روانه  کعبه  عشق شدیم ....آخ خدا یا شکرت ..این روزها رو درک کردم  

لباس احرام پوشیده توی لابی منتظر بودیم همه بیایند ....با سید خانم اومدیم روی یه مبل کنار هم نشستیم

شور هیجان خاصی در لابی هتل حکمفرما بود ....مداحی زیبایی توسط یه دی وی دی در حال پخش بود

صدای اون کم کردند و مداحی بصورت زنده شروع کرد به مداحی ...خیلی زیبا و به جا میگفت

دقیقا زبان حال همه ...کارشو بلد بود حسابی از کاروان شمس ولایت بود

کلا مدیریت  کاروان ما بدرد بخور نبود ... اعضای اصلی مدیریتش فعال نبودن

با هم اختلاف داشتن حسابی مدیر معاون و روحانی سه قطب کاملا سوا وجدا با هم بودند

ما هم از کارو ان شمس ولایت بهره میبردیم ...اشکالی نبود میشد اونجا گذشت کرد هر چند مدیر کاروان ما می باید خیلی فعال تر می بود .

بلاخره انتظار ها بسر رسید و ما طی یه مراسم بسیار با شکوه با دعا وصلوات به سوی خانه خدا رفتیم برامو ن اسپند و قران گرفتند

توی راه به سوی خانه خدا دل تو دلم نبود

...خیابونها رو میخوردم با چشمام  .....همه چیزو ثبت میکردم هم با چشم  با دل و قلبم و با دوربینم .....خیلی سریع و دقیق ...بهترین عکسها را انداختم ... نزدیک خانه خدا که شدیم از دور  برج بلندی که زیاد ازش شنیده بودم   و دخترم خیلی سفارش کرده بود ازش عکس وفیلم بگیرم   فوری تا پیاده شدیم توی ترمینال ماشینها  خط اتوبوس ما شماره 9 بود ....از همونجا ثبت رو با دوربین  شروع کردم..... با پا که نه با جان  راه میرفتم روی  هوا  ...یه پرواز عاشقانه بسوی معبودم   بسوی کعبه عشق ....منو می کشید بطرف خودش  ومن بی اختیار بی پا میرفتم  در هوا !
روحم اوج میگرفت برای رسیدن به آن مکان الهی ....وارد قسمت حریم   خانه خدا که شدیم  نزدیک  پاساژهایی که بسیار شیک بودن  چقدر  ملخ بود پر بود  می ترسیدم حسابی  ونباید هم له میکردیمشون ووووووای! ازبرج ملک فهد  عکس و فیلم گرفتم با تفسیر کامل برای دخترم با ذکر تاریخ روز و ساعت
...وارد حرم شدیم  سرها پایین ! فقط زمین  فقط زیر پامی دیدیم تمام مسافت رو فقط پا می دیدم  رسیدم به جایی  که  مدیر کارو ان گفت حا لا سر ها بالا ووووووووووووووووووای خانه خدا روبرو مه ....خدایا شکرت...الحمدالله ... بی اختیار بدنم رعشه گرفته بود ...شدید میلرزیدم ...فوری بی اختیار  بخاک افتادم ...سجده شکر الحمدالله ...الحمدالله ...خدایا  پدرم شفا میخاد!!! اشک بی اختیار میومد  با صدای بلند گریه میکردم  کنترلی روی خودم نداشتم ...روحم رها بود از جسمم ...
...خدا شکرت !اشکم الانم میاد ووووای خداچه کردی با من ! نمیدونم چقدر در سجده بودم  نمیدونم فقط میدونم با   صدای  مدیر کاروان  که ما رو   تشویق به بلند شدنمان میکرداز خاک سجده بر خاستم باورم نمیشد این خانه خداست  روبروی من !

عکاس خودم  همان  لحظه را ثبت کردم  دقیقا  همان لحظه را  

           

عکاس خودم  هستم   


   

--------------------------------------------------------------------
حج 7....حج عمره مفرده من

با پای جانم قلبم مسیر شاید 50 قدمی محل سجده ام بلای پله ها

را تا کنار خانه خدا طی کردم  چشم بر نمیداشتم ازاین صحنه ی

زیبای عمرم  خودم رو به نزدیکی وجهی از کعبه که ابتدای حجر الاسود

بود رسوندم  نیت حج عمره مفرده برای خودم کردم وبا

بسم الله الر حمن الرحیم طوافمو شروع کردم ....با تمام وجود  دیگه

خودم نبودم جسم نبود  روح من بود که طواف میکرد دور  خانه ی عشق

در آسمان راه می رفتم ...جسمی وجود نداشت پرواز من گرد اون کعبه

زیبای  هستی چه نا باورانه بود    !

ذکر میگفتم  همراه مردم

عربهاخیلی زیبا آیا ت و قرائت میکردند خوشم میامد

خودمو به اونها نزدیک کرده وبا صوت دلنشین عرب ها  هنگام

  قرائت  آیات و ادعیه   با اونها هم صدامیشدم....بسیار زیبا

وسوزناک دعا میکردند   طی 7 بارطوافم  سعی کردم تمام

د وستان آشنایان را درنظرم بیارم  وصمیمانه برای همه ملتمسین

دعا می کردم ....طواف میکردم  چه حرفهایی.... چه

چیز هایی بین من وخدا  رد و بدل شد بماند ! قلباً دعا کردم

برای دوستان توی نت هم که دونه دونه از همه اونها خدا حافظی کرده بودم....

دست سید خانم رو توی اون اقیانوس احساس میفشردم

و نمیذاشتم ازم جدا بشه....همراه هم

7بارطواف را  موفقیت آمیز  به اتمام رسوندیم و از  صف

طواف کنندگان آرام آرام  جدا شدیم .

برا ی نماز  طواف پشت مقام ابراهیم آمده و نماز طواف بجا آوردیم

نیمدونم چند رکعت دیگه هم نماز خوندم   دقیق یا دم نیست

 اومدیم کنارمسیری که میرفت بسوی سعی صفا ومروه

 مدیر کاروان رو عصبانی دیدیم که داشت با معاون کاروان بحث میکرد

......بحث نه دعوا!

اونهم کنار   خانه خدا !! برای رفتن به  راهروی معروف بین

صفا ومروه  دو راه موجود بود دم در یکی مدیر کاروان  با

اعتراض میگفت بیایین  ودر اون یکی راهروی ورودی معاون

کاروان تشر میزد  که از اینجا بیایین ...وضع بسیار اسفبار و

خنده داری بود  ما که نه روحانی دیدیم نه همسفر هامونو با

این مدیریت  عالی جناب اقای مدیر خوب !!!!

با سید خانم  تصمیم گرفتیم  آقای مدیر کاروان راهم بپیچونیم

  و از دستش راحت بشیم تا جنگ اعصابی نداشته باشیم

...و همین کار رو کردیم  سعی صفا ومروه را با

بسم الله الرحمن الرحیم و استعانت  خدای متعال شروع کردیم

ما دور های طواف و حتی بین صفا ومروه را با سر بطری آب

می شمردیم  هر دور مسافت یه در بطری کنار میذاشتیم

و خلاصه تمام راه را دست در دست  خانم عزیزی از تبار  پیامبر ...

طی طریق کردم ...با ذکر و دعا و  قرائت  سور قرآن ...


در آخر تقصیر مو وناخن دو رکعت نماز شکر کنار همان مکان ... طبق معمول

  دو رکعت به چندین رکعت تبدیل شد  ...چقدر بین راه آب زمزم خوردم من !

هم من میخوردم هم سید خانم ...نمیدونم دلم میخواست

همش...میخواستم آب زمزم تمام سلولهای بدنم رو  پر کنه ...

شاید تا آخر عمرم دیگه نمیتونستم این آب رو بخورم ...نه تنها

.جانم را سیراب میکردبلکه  روحم را هم سیراب میکرد .....

7 دور طواف سعی بین صفا ومروه هم تموم شد ...

در بین راه گاهی می دیدم مرد عرب با

سرعت یه  ماشین از بغلت رد میشد  منظورم درست

  قسمتی از این مسیر 5/377کیلومتری بین صفا ومروه که با

مهتابی سبز  مشخص شده وفقط آقایون این مسیر را بصورت

نیمه دو ...طی میکنند  چون هاجر این مسیر رو با

همین  طرز دویدن طی کرده است .

بسیار هراس آدم رو میگرفت که اگه تنش بمن میخورد

من با این هیکل وقد پرت میشدم یه10

متری اونطرف تر ...و حتما آسیب میدیدم !.......به سید خانم گفتم

اینها شنیدند باید مسیر

مهتابی  سبزها رو هروله بروند  نگفتند که با سرعت ماشین بدوند!!!

هیکل هاشون به اندازه یه مرد  غول پیکر ! ..حالا نوبت نیت طواف نساء

و 7 مرتبه طواف نساء است و بعد آن نماز طواف نساء ...

میتوانستیم برویم هتل و در وقت دیگری بیاییم بقیه اعمال را

انجام بدهیم

 ولی ترجیح دادیم همون موقع انجام بدهیم

------------------------------------------------------------------------------------------------------

مدیر کاروانمون میگفت اعمال بازار! منم خوشم اومد از حرفش شوخی
 جالبی بود توی جلسات ...
لازمه به عقیده من  پیامبر هم میگفت هدیه از سفر  داشته  باشین برای
 دوستان و آشنایانتون
بیشتر خریدمو در مدینه و همون مغازه ها و دستفروشهای اطراف حرم کردم
 ....فراووون خرید کردم  هر
 چه که  چشمم می پسندیدبا وسواس تمام  برای فرزندانم میخریدم
 مخصوصا دخترم ....
دائما صداش توی صحن حرم توی گوشم بود منو صدامیکرد مامان !
 بر میگشتم میدیدم  یه خارجیه داره رد میشه
دوستان خوبی از  شهید محلاتی همراهم بودند بسیار خانم واقایونی فوق العاده  بودند
 ...چقدر مالیزیایی بود توی  مدینه  با اون مقنعه های زیباشون ..
.سعی میکردم با شون با زبان انگلیسی
 ار تباط بر قرار کنم بهترین فرصت برای مکالمه انگلیسی برایم فراهم بود
 ....سید خانم تعجب میکرد
 میگفت  حاج خانم زرنگ ....به بهانه  گرفتن عکس  دوربین رو میدادم دستشون
 و به انگلیسی ازشون
 میخواستم ازم عکس بگیرن  ویا در انتخاب  لباس یا روسری یا شال ازشون نظر
 میخواستم  و سعی میکردم
 ازشون  حرف بکشم وحرف بزنم  وتوضیح میدادم ازایرانیم و تهران  پایتخت ایران
 و اینکه چقدر  مقنعه شون قشنگه  ازدواج کرد ن؟ و با کی اومدم سفر حج  و
 از کدوم کشورن  حتی توی
 صف نماز در مسجد الحرام  و حرم پیامبر   ....این کارموترک نکردم
  بمحض داشتن فرصت به این
 عشق خودم هم میرسیدم ...حس میکنم مومن خوب کسی استکه بتونه
با زرنگی  وتدبیر  به تمام
 کاراش برسه  واز تمام موقعیتهای خوب کمال استفاده بهینه رو ببره
  هم زیارت  هم سیاحت  هم زبان
 همه با هم  کنار هم لذت سفرمعنوی  منو صد چندان میکرد
سید خانم کیف میکرد  ازم میگفت خوشم میاد ازت ! منم  از
  اون خوشم می اومد  خانم نازنینی بود
 خدا حفظش کنه .....   دلارها راخرد و  چنج کردم و خریدم
  با لذت فراوون با حساب کتاب  درست حسابی

 برای همه فامیل  پدرمو خدا خیرش بده  هزینه تمام سوغاتی منو برایم مهیا کرده بود
 که بی دغدغه خرید کنم
 و فکر هیچ چیز نباشم ...دیگه میدونین خانمها رو  پول و بازار وخرید !
 اونهم اونجا  همه یاد گاری از کنار
 صحن  مطهر و جلوی قبر ستان بقیع  و در هر حال هم یاد گاری هایی که
 لذت میبرم هر کدومشون را که میبینم
 غرق شور میشم  ...بیاد اون مکان مقدس ,سجاده نمازی برسم یادگار
 ازاون سرزمین الهی برای خودم گرفتم
 و تسبیح عقیق  زیبای برای خودم وشوهرم ! و تمامی دوستان هم که سوغاتی هاشون  معلوم بود
 ....خیلی راضی بودم ا زهمه چیز ....برای بچه ها   چادر  ازدواجشونو برای
 دختر و همسر آینده پسرم خریدم  به امید اینکه روزی
 روی سرشون ببینم اگه  خدا خواست وعمری باقی بود اگه هم نبودم که یادگاری
از من است براشون ...
.ساکی بلند تر از قد خودم  کاملا  نوار چسب پیچی تا احیاناً پاره نشه توی حمل بارها
 ..... همه را با 
 فرو شگاههای بزرگ مدینه رو هم میرفیتم با خانمها ی دیگه ...فروشگاههای بسیار
 بزرگی که مرکز خرید
خوبی بود برای ما ...یه چیز دقیقاً واقعی ولی در نوع خودش فکاهی هم بگم ..
.توی چند روزی که مدینه بودیم
 هر روز خانمها همگی به اتفاق دو تا آقا را گول میزدند تا باشون همراه بشه
 برای فروشگاه های مرکز خرید
....اونها هم بنده خداها نیمدونستن چه خبره  !! با خانمها همراه میشدند ...
فروشگاه و خانمهای پراکنده توی
 فروشگاه به اون عظیمی ...و آقایونی که جلوی در فروشگاه موهاشونو 
میکندند و بخودشون  بد وبیراه میگفتند
                      که  دیگه نمیان ....راست هم میگفتند فرداش نمی اومدند و نوبت گول زدن
                                          چند تا آقای دیگه بود !!!!!!!!!!!!!!!!

                                     سعی میکنم  عکس هایی از خرید  هایم هم داشته باشم  البته بعداً


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حج 9.....عمره مفرد به نیّت پدر بزرگ... مادر بزرگ نازنینم

گفتند:برای هر کسیکه میخواهید دوباره اعمال حج انجام بدین

بیایید ثبت نام کنین
اولین نفری بودم که توی مجلس دستم رفت بالا  ...تمام این حج رو

مدیون پدر بزرگ مادر بزرگم بودم خدارحمتشون کنه  از

  لطف خدا بودنتی اونها

اینجا بودم  باید بر اشون حج بجا می آوردم ....
برای محرم شدن باید در مسجد تنعیم  ثبت نام میکردیم و

ده ریال می پر داختیم  برای کرایه " ون" ...حس میکنم خیلی

راضی نبودندماها رو  برای اینکار  ببرند  چون کار اضافه بود براشون ...

حقیقتش زیاد از کار وانمون راضی نبودم برای اینکه غیبتی هم نباشه

رفتم وبه معاون کاروان برای بار چندم اعتراض کردم   بابت

شالها گردنی که از دور کاروان خودمونو بشناسیم  در جواب مدیر 

کاروان گفت  شالهای گردنی  مال دهاتی هاست که سواد ندارند

!!!!! ما که شهر ی اونهم تهرانی بودیم یه پاپیون به قدر یک  سانت

  روی مقنعه مون بود !!!!!! معنی شهری رو هم فهمیدیم

... باز رفتم گفتم شما  ازحرفتون پشیمون شدین آقای  مدیر که ما

را به مسجد تنعیم ببرین برای محرم شدن ! گفت اگه کسی نباشه

باید کرایه 5 نفر رو بدهی !

گفتم  اشکالی نیست  من باید محرم بشم...دوبار ه گفت :

نمازت اشکال داشته باشه  روح اونها تو قبر در عذاب میشه  ...

آقا اینو که گفت تمام بدنم لرزید  ترسیدم یهو  نکنه نتونم درست

بخونم بیاییم یه ثوابی کنم براشون  بد تر تو مخمصه بیاندازم

خدا بیامرزها رو ....رفتم پیش روحانی  کاروان گفت حاج آقا رک بگین

نمیخاهین مارا محرم کنین ....از صراحت حرفم جا خورد  :

نه خواهر این چه حرفیه  گفتم اومدم نمازمرو بخونم بشنوین ..


جلوی در سوئیتش  صندلی گذاشت مثل ممتحن ها ....

منم روبروش نشستم  با کمی اضطراب  حمد وسوره رو گفت

بخون  خوندم گفت  اصلاً ایرادی نیست  کاملا صحیح  میتونی

بری محرم بشی  برای پدر بزرگ ومادر بزرگت ...اینو گفت

اشک شادی از چشمام جاری شد ....نمیتونستم خودمو نگه دارم

  وسوال کرد گریه چرا ؟؟؟!!! گفتم می ترسیدم برای ....در هر حال

  رفتیم برای محرم شدن 7 الی 8 نفر بودیم  سید خانم

گل خودم هم اومده بود .


 مسجد تنعیم در شش کیلومتری مسجدالحرام  ابتدای جاده مدینه  در شمالغربی مکه قرار دارد 

کسانی که در مکه واطراف آن میخواهند محرم شوند به این  مسجد مراجعه میکنند  ..
.به قولی پیامبر اسلام هم یک بار از این مسجد محر م شدند



---------------------------------------------------------------------

حج 10....بازگشت از جده به ایران

شبی که صبحش قرار بر گشتن به ایران  داشتیم ساکهامونو  چسب نواری زدیم
حسابی  دور تا دورشو ...یادش بخیر  با چه دقتّی !
 4 تا  بطری آب زمزم هم که درست از توی مسجدالحرام پر کرده بود م
 وسط  خرید هام گذاشتم  همه رو فیکس کردم  و بسته بندی  حسابی !
 و گذاشتم پشت در  سوئیت.... با لباسهایی که ازتهران اومده بودم و
 چادر رنگی  حرکت کردم کلا توی کل سفرم با چادر  رنگی بودم
  بجز فروشگاهها که  میخواستم مرتب ترو رسمی  تر از حد معمول باشم ...
 مانتو  و روسری متبرکی رو از مدینه برای بازگشت خریداری کرده بودم
 که اونها رو در وضو خانه  فرود گاه جده تعویض کردم  وکلا دوباره تیپ
 یه خانم ایرانی تو ی خیابونهای تهرون  رو گرفتم و البته با چادرمشکی
 ...اونجا ایرادی برای پوشش مانتو یا چادر نبود ولی خودم ترجیح میدادم
 چون زیارته با  چادر باشم ولی بعلت گرما دائماً چادر رنگی سرم بود ...
.توی فرودگاه جده خیلی ما رو پاس دادن اینطرف اونطرف ....خیلی معطل شدیم ...
بهانه هم میگرفتند البته !

 یکی از خانمهای مسن بنده خدا می ترسید از پله برقی بره بالا ..
.یاد مادرم ومادر شوهرم افتادم وهمون احساس سرزنش به اونها که آخه پله برقی
 هم ترس داره ؟؟ که اونهمه پله رو میروید بالا با اون پا دردتون !؟ اومدم
 به حاج خانم کمک کنم  ..چشمتون روز بد نبینه نیمدونم چی شد یهو
 سکندری رفتم توی پله ها ! ناجور  پخش زمین شدم وسط پله ها 
...شدید از رفتن چادرم لای پله ها ترسیدم نمی دونم خدا کمکم کرد  تونستم
خودمو جمع کنم ...اتفاق خاصی نیافتاد  فقط اون حاج خانم مسن چقدر شرمنده شد
 برای من ,  ولی من گفتم : عزیزم تقصیر شما نبود  ....خودم بی مبا لاتی کردم
 در هر حال  سوار هواپیما شدیم بازم روی بال  هوا پیما بودم  من !
 دلم میخاست زمین و آسمان  جده  را در خاطرم ثبت کنم .
زمان  پریدن هواپیما ....و کمی به جلو خم شده و همین کار رو عملی کردم ...
.رسیدیم به فرودگاه تهران ...برای گرفتن ساکهام یه  بار بر گرفتم
  و پنج تومان داد م فقط ساکمو از روی نوار نقّاله  گذاشت روی چرخ

 که سنگینی بلند نکنم ....بطرف سالن انتظار می اومدم ....
از دور چهره های پدر با اون قد بلندش ... ومادرم با چشم گریانش
  توی جمعیت خود نمایی میکرد.... کنارش  پسرم و دخترم با دسته گلی
 در دست دخترم ...کنارشون  و پشت سرشون  هم عموی خوبم ....
خواهرکوچکترم ... شوهر خواهر وبچه هاش وبرادرم علی بود ...
چشم گرداندم توی جمعیت  از خانواده  شوهرم کسی نبود  و شوهرم هم نبود
 ...همونجا قلبم مکّدر شد ...گرفت ابری شد ....یه بغضی اومد توی گلوم
...نبودند هیچ کدوم !....فوری بخودم نهیب زدم ...الهه چته ؟!
 خودت حفظ کن  اینهمه آدم که میخواهن تو رو اومدن ...
لذتشونوببر  لذت بودنشونو  ...همون پدر تو که دکتر گفت شاید
 زبونم لال ...! الهه آرزو داشتی برای استقبال
 تو بیاد فرودگاه میخواستی باشه ...اوکی هست ! اومده حال کن عشق کن ...
غم بخودت راه نده ....

بیخیال هر چی بی معرفته ! شاید هم  کار داشتن, نتونستن ,گرفتار بودن
 ...بیخیال الهه ! " الا بذکر الله تطمئن القلوب "
تمام این نهیب ها را به خودم در آنی به خودم زدم ....چهره ام باز شد
 ...خندان شدم  بغضه رفت پی کارش ...از گیت رد شدم
  و در آغوششون جای گرفتم ....دستم پر گل بود
نمیدونم فقط میبوسیدم وبوسیده میشدم ...باتمام
 احساس  غرق شادی  غیر قابل وصفی بودم ....
.آروم از دخترم پرسیدم پس  بابا ؟؟؟!! گفت شیفت بوده سر کاره
...گفتم مهم نیست بنده خدا کار داشته خوب .... ساعت نزدیک شش صبح بود
... یکسره رفتم خونه پدرم  وبا صلوات و اسپند دود رفتیم توی خونه
...به خواست اکید  خودم  مراسمی بسیار بسیار ساده  داشتم خیلی
ساده بدون بنر خوش آمد گوی و حتی گوسفند هم نخواستم  پدر پول
 گوسفند رو بمن داده بود  برای خرید هام به اضافه پانصد تومان
 سر راهی  فکر کنم یک میلیون تومان  برای خرید اونهم از طرف
پدرم خیلی دست منو باز گذاشته بود ...میخواه بگم ... نه بهتره نگم
 بعضی چیز ها رو ! .. همون صبح زود سوغاتی بچه ها رو که داشتند
   با چشماشون میرفتند توی ساکهای من  دادم ...همه ساک رو خالی
کردم وسط اتاق! گفتم هر چی میخواهین بردارین ...
دخترم که داشت از خوشحالی  پروازمیکرد
  برق چشمانش لذت منو هزار برابر میکرد ...


مهمونی خیلی ساده ای بر گزار کردم با  قورمه سبزی....
یه سفره بسیار ساده وبی تکلّف ....چون مجردی رفته بودم ونمیخواستم
  فشار مادی روی شوهرم  باعث اذیتش بشه.
به رسم  مسلمونها کم کم فامیل و دوستان آشنایان , برای دیدن من به
 منزل ما می اومدن و  تبریک وزیار ت قبولی ....تمامش پر ازلذت بود
 برایم  مخصوصا وقتی دیدم  از اراک تمام دایی ها و خاله هام برای
 دیدن من وقت گذاشتند و  با اینکه من هیچ مراسمی نداشتم !
  خالصانه به دیدارم اومدن ودمی در منزل ما برای تبریک در آغوششون بودم .

کاش بزودی  بار دیگر مشرف بشم  نمیدونم زمان دقیق آن را   ولی خیلی امیدوارم ..
 این بار با هدیه همون پدر مهر بانم
الویت 417 نوبت بعد یمه اگه خدا قسمتم کنه
دست در دست فرزندانم انشالله طواف عشق خواهم کرد  و پسرم  ودخترم را در
لباس زیبای احرام  خواهم دید. انشالله  ....  یعنی میشه اون روز
"به لطف خدا ومهربانی ومحبّت بیکران پدرعزیز تر از جانم"
بیصبرانه منتظر اون روزم ...
التماس دعا
پایان
                                        

Weblog Th


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت